بالاخره ثواب نماز من هم 70 برابر شد.
ايشالا خدا يه لطفي به اين عزبهاي بيچاره بكنه.
===========================
پ.ن: چيه! پينوشت نميخواد ديگه، شيريني داره.
=====================
پ.ن: ندارد :P
صداي قطار و تصوير دو نفر در پنجره اي سياه
آقا ببخشيد؟
از كنار پنجره بلند شيد!
رستوران تعطيل شده؛ فقط شما مونديد.
===============
پ.ن: اين رو توي قطار تهران - مشهد گفتم.
پ.ن: سال نو هم مبارك
خدا رو شکر امروز هم دوباره بارون اومد.
روزهای بارونی یک خاصیت مهم داره.
به صد روز سگی می ارزه.
مخصوصا اگر یک چتر توی دستت باشه
گرفته باشیش روی سر بغل دستیت و خودت ...
خیس شدن رو عشقه.
آمدم تا به تو آويزم
ليک ديدم که تو آن شاخه بي برگي
ليک ديدم که تو بر چهره اميدم
خنده مرگي
وه چه شيرين است
بر سر گور تو اي عشق نياز آلود
پاي کوبيدن
وه چه شيرين است
از تو اي بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشيدن
وه چه شيرين است
از تو بگسستن و با غير تو پيوستن
در به روي غم دل بستن
که بهشت اينجاست
به خدا سايه ابر و لب کشت اينجاست
تو همان به که نينديشي
به من و درد روانسوزم
که من از درد نياسايم
که من از شعله نيفروزم
=================================
پ.ن: بحث بود در مورد کلمه عشق و ریشه این کلمه که از یک گیاه گرفته شده و از این حرفها.
بعد از اینکه بحث ما به یک نتیجه ای رسید رفتم سراغ کتاب فروغ. یک صفحه رو به صورت شانسی باز کردم و این شعر اومد.
مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم
قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم
تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم
وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم
حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"
============================
پ.ن: این شعر قشنگ رو توی قسمت نظرات وبلاگ یکی از بچه ها دیدم. یک سرچ زدم فهمیدم شاعرش مرحوم نجمه زارع. من که خوشم اومد شعرش گر چه خیلی سیاهه.
یک قطره دیگر هم افتاد توی سینک و پشت سرش یک قطره دیگر. نمی دانم تا کی می توانم تحملش کنم. حس قلقلک و سستی در تک تک مفاصل و عضلاتم رسوخ کرده است. یک قطره دیگر هم به جمع قطره های توی سینک اضافه می شود. با بُهت دارند به من نگاه می کنند. مثل مقتولی که به قاتلش نگاه می کند وقتی متوجه لگه بزرگ خون روی شکمش می شود. نمی دانم چقدر دیگر می توانم دوام بیاورم. متوجه شدم هر قطره ای که از بینی ام به سمت سینک سقوط می کند٬ ذره ای از مغزم را نیز همراه خود دارد. سینک سراسر خاکستری شده است. سرم رو بالا می گیرم رو به سقف٬ طعم مغزم خیلی سریع توی دهانم پخش می شود. این طور راحت تر هستم. از شر نگاه هایشان خلاص شدم. باید بروم بخوابم شاید صداهایشان را هم نشنوم.
=============================================================
پ.ن: سه روزه که سرما خوردم و خیلی کند در حال بهبودم.
======================
پ.ن: اين شعر محمد مهدي سيار رو خيلي دوست دارم
قديميه ولي دوباره گذاشتمش.
در فرارو به لينك زير بر خوردم.
http://www.fararu.com/vgla6un6m49nwy,..544k1khu.html
فقط يك چيز براي گفتن دارم.
به تو غبطه ميخورم احمدي روشن. به تو و به خانوادهات.